بر لحاف فلک افتاده شکاف
پنبه می بارد از این کهنه لحاف

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 11:4 توسط maryam
|
بر لحاف فلک افتاده شکاف
پنبه می بارد از این کهنه لحاف

یاد سهراب بخیر
آن سپهری که در لحظه ی خاموشی گفت
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود یا نشود
حرفی نیست
ولی،
در هوایی که نفس های تو نیست
نفسم میگیرد
امشب موقع خواب،
بشمار، تعداد دل هایی را که بدست آوردی...
بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی...
بشمار، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی...
فصل زردی بود، تو چه قدر سبز بودی؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم
و آن این است که میبینم بزرگ شده ام...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
بگریم با کسانی که هرگز غمم را نخورده اند
و بخندم با کسانی که
هرگز شادی هایشان را با من تقسم نکردند
وقتی خدا از پشت دستانش
را روی چشمانم گذاشت،
آنقدر محو دیدن دنیا شدم که
فراموش کردم منتظر است
نامش را صدا کنم
